وعده دیدار
آن زمان که کاروان نیکبختی بار می کند
ازخواب گران بی مهری برخیزی
دل به نوایی بسپری،که ترا گوید:
((وقت سفر است ، باره بربند
تا به کاروان رسی....))
ای کاش به هنگامه آشتی خورشید با جهان
نوای پرمهر دوستی را بشنوی
همسفر با کاروان زیبایی ها به شهر عشق رسی
سهل است ،اگر تنها چشم بگشایی
به راهی که تا انتها فقط نور است و نور
ای کاش بی رنگ و بی نشان
دل به نوای هستی بسپری
با روان ساکن ،همره کاروان به دیار او برسی و بی قرار گردی
ای کاش مشتاق و دلداده
چهره در چهره
آینه در آینه
خط سوم هستی را نیک بنگری
ای کاش غرقه در خویش
در بحری بی کران
روان گردی ، تا غبار دل بزدایی
نوای کاروان،
نوای کاروان
می شنوی:
متبرک باد نام تو
متبرک باد نام تو
((سحر است
وقت ظهور است،شفق عیان است
سپهر پرنور است-هرکس به خواب است-دو چشمش کور است
سحر نزدیک است-مشتاق بیدار شو
مشتاق بیدار شو
وقت سفر است........))

برچسبها: چه بی رنگ و بی نشان که منم
از شبهای آخر پاییز بود
نمی دونم چه عالم و چه حال و هوایی بود
تو خواب،کنار تو، فقط به یک چیز فکر می کردم
همین که کنار تو باشم
لحظه ای ازت جدا نمی شدم
خیلی عجب بود،خیلی
تو بعد از این همه سال دوری
از کودکی تا حال ،کنارم بودی ، با من می گفتی
از همه خوبی ها و زیبایی ها
این دقیقا همون رویای زیبایی بود که همیشه داشتم یعنی داشتن تو
حالا تو خواب این رویا واقعی شده بود
((خواب مرا ببسته ای،نقش مرا بشسته ای
وزهمه ام گسسته ای،بی تو بسر نمی شود))
یاد اولین یلدایی که تو رو دیدم افتادم ،همون روز عجیب برفی
همون روازی خوب و آروم کنار مادربزرگ
از همون روزا تورو کنار خودم حس می کردم
((جاه و جلال من تویی،ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی،بی تو بسر نمی شود))
ولی حالا تو یلدا رو تو آسمونا جشن می گیری
کنار خورشید
کاش لحظه ای هم یاد من می کردی
((گاه سوی وفاروی،گاه سوی جفا روی
آن منی کجاروی؟بی تو بسر نمی شود))
همیشه همیشه تا همیشه تا یلدا خورشید را به جهانی می بخشد
تو کنار منی،مثل رویای شبانه ام
آرام و بی قرار همینجا کنار این درخت تنها و پیر کوچه
تا ابد ، در هر یلدایی فریاد من تا خود خورشید این است:
(( بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمیشود
داغ تو دارد این دلم بی تو بسر نمی شود))
یلدای 90
باران که می بارد
باز گویی ترنم لطیف آمدن تو به گوش می رسد
باران که می بارد
درخت پیر کوچه ،ترا فریاد می کند
ترا که حالا غریبانه تر از همیشه ،در آسمانهایی
باران که می بارد
تو می آیی،از عمق شبهای بی ستاره گذشته
باران که می بارد
باز این ،منم ، تنها ترین زائر کوچه
معصومانه ترین نجوای هستی ام ،آنزمانی که
صدای قدمهای خسته ام، بی تو ،دل کوچه را می لرزاند
باران که می بارد
تو در راهی، از دشت روشنایی
از گلزار بی انتهای تنهایی
باران که می بارد
آری باز این منم
منم سرگشته و حیران تو
مانده تا انتها چشم براه نگاه تو
باران که می بارد
باران که می بارد
باران که می بارد..........
به زیبایی چشمانت سوگند
به گیرایی نجوایت قسم
به پاکی همان لحظه ناب کودکی
به شهادت فرشتگان بر معصومیت تو
اینجا به نشانی هفتمین آسمان عاشقی
پای نگاه تو مانده ام
کاش دمی از آن بلندای بی صدا
از آن اوج بی پروای احساس
به دشت بی حاصل تنهایی ما نظری می کردی
آخ که چه نوای دل انگیز و غریبی دارد
این سرخی غروب پائیز
راستی چه کسی صدا زد.............
تنیده در خطوط موازی
شبهای روشن و ناخوانای این زندگی
سر به راه این عشق کور
تا به کجا خواهیم رفت
دریغا خورشید
دریغا خورشید
دریغا خورشید.......
چه رفته است که امشب سحر نمی آید شب فــراق به پــایــان مگــر نمیآیـد
شدم به یاد تو خاموش وآنچنان که دگر فـغـان هـم از دلِ سنگـم بهدر نمیآیـد
تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوهی ناز که در تـصــور از ایــن خــوبتــر نمیآیـد
جمال یوسف گل چشم تیره روشن کرد ولــی ز گمـشــدهی من خبــر نمیآیـد
به سَـر رسیــد مرا دوْر زنـدگانــی و بــاز بـلای محنــتِ هـجــران بهسـر نمیآیـد
مَنال بلبل مسکیـن به داغ غم زین بیش کـه نـالـه در دلِ گُــل کــارگــر نمیآیـد
شدم به یاد تو خاموش وآنچنان که دگر فـغـان هـم از دلِ سنگـم بهدر نمیآیـد
دو روز نـوبـت صحبــت عـزیــز دار رهـــی که هر که رفـت از ایـن ره دگر نمیآید
که هر که رفـت از ایـن ره دگر نمیآید
عجب نوای خوشی دارد این هزاردستان که حالا به چمن شدست.....
فریاد برمی آورد که ای دوستان خسته از رنج دی
نظاره کنید جشن گلهای مست را.......
کاش می دانستی ای بلبل خوش نفس که در این سال احوال ما چگونه بود
دمدمه سال نوست و باز من
همین جا نشسته ام
چشمم به در ماند و یار برما نظری نکرد
خیال روی شمس الحقی با من بود که هیچگاه بر جان خسته ام نتابید
هزاردستان خوش آمدی ،بخوان و جهانی را شاد گردان
آسمان آبی تر از همیشه
درختان ازهمیشه سبزتر و اما
رویای من از همیشه تنهاتر
عجب لحظاتی است این لحظات آخر سال
همه به انتظار مهمانی زیبا به نام بهار و من هنوز......
فدای چشمان مست تو که هیچگاه با من نبودی
هزاردستان هنگام رسیدن بهار در دل تاریک شب
پیغام مرا نیز به او برسان
بگو: از ما که گذشت ولی همه سال تا دنیا دنیاست در هنگامه نو شدن سال
فقط چشمان اوست که آرامشبخش این قلب تنهای من است
به او بگو دوستت دارم و
سال نو مبارک....................
اون شب بارونی هر کجا رفتم، فقط تو بودی
توی بیداری، تو خواب
سراسر کوچه فقط تو بودی
حال عجیبی بود
به قول حافظ)) نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه، قصه پردازم
واقعاً شب سختی بود، از اون شبای تبدار تنهایی
یاد تو بود که تموم وجود منو می سوزوند
عجب دنیایی شده این روزای من
حسرت یه جمله مونده تو دلم از اول بچگی که هیچوقت فرصت نشد بگم
عجب چار دیواری تنگی شده این دنیا
کاش می شد این حصار و زوتر شکست
ولی واقعاً روا نبود که اینجوری از دلت جا بمونم
کاش تو این بازی نابرابر آخرس من ببرم
هنوز داره بارون میاد هر لحظه هم شدیدتر میشه
میدونم این شب فقط با اومدن بهار تموم میشه
بهاری که امیدوارم همه سیاهی این شب بینهایت و ببره
اون زمانی که فقط تو باشی
راستی همیشه میخواستم بهت بگم:(( خیلی دلم گیره ،خیلی گرفتارم
دوست داشتنت خوبه، خیلی دوستت دارم
تقدیم به همبازی دوران کودکی ام.......
آرزو کردم ترا
در آخرین لحظه حیات پاییز
آرزو کردم تا تو بیایی، بیایی
بر جان شیرینم،جان شوی
آرزو کردم از ته دل ترا
ای دیرینه یار
که تو بیایی ،بیایی و عاشقانه در جانم بنشینی
در این شب یلدا ,عاشقانه ترا صدا زدم
پاییز رفت و من آرزو کردم تا زمستان
نویدبخش تو باشد
بدرود ای پاییز تنهایی
سلام بر تو ای زمستان رویایی
به امید دیدار تو
در این صفر عاشقی
همینجا منتظر نشسته ام
تا که با سپید ترین برف
با زیباترین سلام به کنارم بازآیی
سلام برتو
سلام بر تو

| Design By : Mihantheme |
