((داستان بی پری ))
در شادمانه یلدای زیبا
((داستان بی پری))
گرچه غم بسیار است و تنهایی در میان راه ما این است، عاشقی حتی تا پای جان
دیگر نشان از یاد و یار باقی نیست دیگر شمیمی از عطر عشق در میان نیست
روزگاران در جدائی گشت و گشت داغ زین بی وفایی ها بر دلها نشست
(( گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو من به جان آمدم اینک چرا می نایی تو))
دریاب دریای بی پایان مستوری را لحظه ای بنگر تنهایی و دربه دری را
مجنون زلیلی جدا ماند و ما از دیگری فرهاد،حیران شیرین و داستان ما بی پری
خرم آنروز که وصال، عشاق را باشد رهنمون
تنهایی و جدایی و انتظار جمله گردند سرنگون