وعده دیدار
وعده دیدار
باتمامی وجودم ترا می خوانم
ای همه وجود من ترا فریاد می کنم
در شبهای سوت و کور دلم ترا می پایم
در دره های بنفش تنهایی
درچمنزاران بی انتهای دلتنگی
من همواره رد پای ترا که آرام آرام به دریای جاودانگی می رسی
نظاره می کنم
در جنگلهای بکر و رویایی
من همیشه خواب دیدار با ترا می بینم
در کلبه احزان زندگی ام
به امیدِ گلستان شادی کنان ترا نجوا می کنم
گلزاری که تک تک گلهای آن
دسته های زیبا و بی گناه مریم اند
آه دل تنها ورنجور من لحظه ای آرام گیر
چشمان پاک او را به یاد آر که خرامان به ابدیت می پیوندند
ای ماندنی ترین رویای شبانه ام
این شبهای ساکت وتار مرا از نبود تو می ترسانند
کاش روح من وقلب تو برفراز آن رود عاشق باهم ملاقات می کردند
فقط ترا می خواهم ترا ذکر میگویم ای منجی جاودانه
در دل غریبی روزگار ترا وبا ته قلبم می جویم
صحرا به صحرا
وادی به وادی و رویا به رویا
مهلت دیدار تو گر میسر شود چه باک
که آن روز من در کالبد دگری باشم
اگر این روح خسته وعا شق هزاران بار قدم به دنیا گذارد
بدان که تنها برای چیدن آن گل مریم پاک
به چمنزار تنهایی که تو همواره در آن می خرامی
پر خواهد کشید
پس وعده دیدارما در گلزار بی نهایت مریم های تنها ومنتظر
روز جشن قاصدک ها در کنار آن رود عاشق روی تنها ترین پل دنیا
و رو به سوی عاشقانه ترین لحظه ها ...