((کاروان آسمان))
گرمای سنگین این کویر
از خنکای گیسوی پریشان تو،بر من روان گشت
ای شب هجران ،دست از گریبان ما بدار
موسیقی بی قراری من در سودای زلف تو
سکوت بادیه را هم شکست.....
به امید دمیدن تو
به تماشای ستاره باران این سرزمین نشسته ام
همراهی این شب با سیاهی موی تو
چه زیبا می شد اگر تو می رسیدی.....
صدای کاروانی که شبانه راه طی می کرد
مرا به دیدارت امیدوار کرد.....
اما قافله چه سبکبار می رفت به آسمان........
رفت و با ستاره ها یکی شد
وباز هم از تو خبری نشد
به ناچار لب به آواز گشودم و فریاد کردم......
نازنینا جانب ما بازآی لحظه ای خدا را
کین پریشان خاطرت از برایت جوانی داده است.......
مهر
۱۳۹۳/۰۵/۱۶
0:53